X
تبلیغات
رایتل

Cornus 2013

وای از اولم اشتباهی بودم ...

زنجیره ی عشق

سلام . ترم اول دانشکده که بودم استادی داشتم به نام آقای "فتوّت" که هر جا باشه هم سلام می کنم خدمتشون و هم با تمام وجود می گم: دوستشون دارم و تنها استادی بودن که من رو یادشون نیست و من به شدت یادشونم. اما این احساس دوست داشتنی که باعث شده من هنوز ایشون رو از یاد نبرم به دلیل مهربانی و نکاتیه که ازشون شنیدم و یاد گرفتم و البته همه ی بچه ها هم شنیدند و از یادشون رفت. یکی از این مطالب این داستان کوتاهه که ایشون توی آخرین جلسه ی درس " روانشناسی کار" برای ما تعریف کردن:

 

داستانی به نام " زنجیره ی عشق "

روزی مردی به نام "john" (جان)  در حالی که سوار بر ماشین خودش از خیابان عبور می کرد ، چشمش به زنی میانسال افتاد که در کنار خیابان مانده بود و کسی او را سوار نمی کرد. "جان" لحظه ای با خود اندیشید و تصمیم گرفت او را سوار کند. زن میانسال سوار شد و تا حوالی منزل خودش را با ماشین "جان" رفت. وقتی پیاده شد به جان گفت: "پسرم ، کرایه ی این مسیر ۷۵ سنته . حالا تو دوست داری چقدر به تو تقدیم کنم؟"

جان گفت:" هیچی نمی خوام خانم. فقط مراقب باش تا زنجیره ی عشق پاره نشه!"

زن تشکر کرد و رفت.

۱۵ سال بعد پیرزنی به یک قهوه خانه ( یا همون کافی شاپ ) رفت. قهوه ای را به زنی که آنجا خدمت می کرد،سفارش داد . پس از خوردن قهوه ، ۱ دلار رو داخل نعلبکیِ قهوه ی خودش گذاشت و راه افتاد. زن خدمتکار وقتی با اون یک دلاری برخورد کرد سریعا ۱ دلار رو برداشت و به سمت پیرزن ، که تازه از درب کافی شاپ خارج شده بود، دوید و گفت: "خانوم ، شما فقط باید ۲۵ سنت رو بپردازید. ۱ دلار زیاده."

پیرزن در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: " بقیه ش مال خودت جوون. فقط مراقب باش که زنجیره ی عشق پاره نشه!"

زن جوان تشکری کرد و شب که به خانه رفت در آغوش شوهرش آرام گرفت. بوسه ای از او برداشت و گفت:

 

 

                 " I LOVE YOU JOHN"

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 22:28 | نویسنده: فاطیما | چاپ مطلب 0 نظر