X
تبلیغات
رایتل

Cornus 2013

وای از اولم اشتباهی بودم ...

مرد بزرگ ...

 

حضرت فاطمه زهرا(س)همواره امام حسن(ع) را که بیش از هفت سال نداشت به مسجد می  

 

فرستاد تا آن چه را که رسول خدا(ص)در میان مسلمین

مطرح می کند به خاطر بسپرد و شنیده های خود را برای مادر بازگو کند.

امام حسن(ع) نیز با کمال نظم و به صورتی شیوا و شیرین گفته های جدش را در خانه برای  

 

مادرش بیان می کرد.

در آن روزها،هر گاه امیر مؤمنان(ع) به منزل می آمد با کمال تعجب می دید که حضرت زهرا(س) از آیات تازه‌ی قرآن و روایات رسول خدا(ص) آگاه است.

پس از او پرسید:

«این علوم و معارف را چگونه به دست آوردی ؟»



حضرت زهرا(س) فرمود:

«هر روز فرزندم حسن مرا از آیات و روایات تازه آگاه می کند



لذا در یکی از روز ها امیر مؤمنان(ع) در منزل مخفی شد تا سخن گفتن کودک خود را ملاحظه فرماید.

امام حسن(ع) طبق معمول وارد خانه شد تا آن چه از پیامبر اکرم(ص) در ضمن سخنرانی شنیده بود،برای مادر بیان نماید.

ولی این بار به خلاف همیشه هنگام تکلم دچار لکنت  شد و کلمات را به زحمت ادا می کرد.

حضرت فاطمه(س) متعجب شد و فرمود:

« پسرم چرا امروز در سخن گفتن ناتوان شده ای ؟ »


امام مجتبی(ع) فرمود:


«یا اُمّاه!قَلَّ بّیانی و کَلَّ لِسانی،لَعَلَّ سَیِّداً یّرْعانی»

«مادر جان! (تعجب نکن) از این رو  زبانم لکنت گرفته و بیانم از فصاحت افتاده است ؛ چرا که گویا شخص بزرگی سخنانم را می شنود ! »




در این حال امیر مؤمنان علی(ع) از پشت پرده بیرون آمد و فرزندش را در آغوش گرفته و بوسید .

تاریخ ارسال: دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 03:42 | نویسنده: محمد | چاپ مطلب 1 نظر