X
تبلیغات
رایتل

Cornus 2013

وای از اولم اشتباهی بودم ...

حکایت زن گرفتن !

 

چندی یش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود   گفتم چه خبر خیلی خوشحالی  . دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه در دست چپ وجیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری که سالهاست بهش علاقه دارم وتوهم باید زن بگیری سنی ازت گذشته.از آن دیدار یکماه گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پراز بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره زیر چشم ورم وهنوز شماره۴۲ پشت لنگه کفش روی لپهایش پیدا بود.وکل ماجرا برایم گفت وتاکید کردهیچ وقت زن نگیر.گفتم حالا چه کار میکنی؟گفت میرم که طلاقش بدم .
حکایت:لذت زن را قندو عسل که ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزید رحمت.
هر لنگه کفشی که بر سر ما میخورد مضر حیات است وچون مکرر موجب ممات.
پس درهر لنگه کفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخی واجب .
مرد همان به که به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه کفش
حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه کفش لاحسابش هم از راه رسید،جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی درآورده وحقوق یکماهه او را به بهانه جوئی بخورد.


ای که ازجیب شوهر بدبخت
روز وشب پول برمی داری
***
شوهر ونوکرو کلفت همگی درکارند
تاتوپول بدست آوری وماشین بخری
شوهرت با کت وشلوار پراز وصله بود
شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری.

یعنی من زن نگیرم ؟ ‌

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 10:13 | نویسنده: محمد | چاپ مطلب 2 نظر